EN
نقشه سایت
پست الکترونیک
۱۳۹۶ پنج شنبه ۲۳ آذر
خاطرات شهدا
تاریخ به روزرسانی: 1392/05/30

نماز پشت خاك ريز:
پشت يك خاك ريز نشسته بوديم و رفت وآمد نيروهاي عراقي را به دقت زير نظر گرفته بوديم تا هر گونه تحرك شان را ثبت كنيم. آن قدر به عراقي ها نزديك بوديم كه حتي با هم حرف نمي زديم و حرف هايمان را با اشاره به هم مي فهمانديم. محمد تقي ( سردار شهيد ابوسعيدي ) اشاره كرد به من و با حركت لب گفت: وقت نماز مغرب شده.
توي موقعيت بدي بوديم. با اشاره گفتم: برمي گرديم مقر، بعد نماز مي خونيم.
خيلي آهسته گفت: معلوم نيست برگرديم. رويش را برگرداند به طرف قبله و تكبيره الاحرام گفت.
راوي: حسن نگارستاني


************************************

عادت تداركاتي:
هداياي مردمي به تداركات گردان رسيده بود. در ميان آن ها دو نوع خرما وجود داشت. خرماي مرغوب درجه يك و خرماي درجه دو.تداركاتي ها عموماً هواي فرماندهي را داشتند و هر چه فرماندهان توصيه مي كردند كه ابتدا بسيجي ها را تامين كنيد، باز هم نمي توانستند اين خصلت را فراموش كنند.
مسئول تداركات طبق عادت، خرماي مرغوب را به سنگر فرمانده گردان برده بود.
روزي بر حسب اتفاق وارد سنگر فرماندهي شدم.كارتن خرما وسط بود. يك خرما برداشتم؛ به دهان بردم و بدون اين كه منظوري داشته باشم، گفتم: به به ... به شما خرماي درجه يك داده اند. مثل ما نيستيد كه وضعتان خوب است.
بلافاصله پرسيد: مگر به شما خرما نداده اند؟
گفتم:چرا داده اند؛ ولي اين كيفيت را ندارد.
ناگهان رگ هاي گردنش متورم شد. با چهره ي برافروخته دست زير كارتن هاي خرما زد.همه را برداشت و به طرف سنگر تداركات دويد. با عصبانيت فرياد زد:
به چه حقي به خودت اجازه داده اي كه خرماي مرغوب را به سنگر فرماندهي بياوري؟
احمد آقا عبداللهي خرماها را گذاشت ويك كارتن از همان خرماي درجه ي دو برداشت و به سنگر فرماندهي آورد.
راوي:مجيد مخدومي

************************************

مثل امام حسين(عليه السلام(:

با تانك هاي عراقي درگير بوديم.يكي از تانك ها آتش گرفت. سرباز عراقي سرآسيمه خودش را از تانك شعله ور بيرون انداخت.
كاملاً گيج بود.كمي به راست و چپ رفت. ناگهان ايستاد و قمقمه ي آب را به سمت دهانش برد.
يكي از بچه ها او را نشانه رفت. اكبر دست زير اسلحه اش زد و گفت: مگر نمي بيني ؟آب مي خورد؟
اجازه نداد به سويش شليك كنند. بعد هم سفارش كرد:
شما مثل امام حسين(عليه السلام)باشيد؛ نه مانند دشمنان امام حسين (عليه السلام).
راوي: رضا محمدي

***************************************

جواب غذاخوردن:
شهيد حسن سلطاني هر وقت از خط بر مي گشت، اول نماز مي خواند و بعد ظرف هاي بچه هاي مخابرات را مي شُست و چادرشان را تميز مي كرد. عاشق كار كردن بود. به من مي گفت: اگر اينجا كاري نيست، من به جاي ديگري بروم ؛چون بايد جواب غذا خوردن و لباس پوشيدنم را بدهم.
راوي: حميد شفيعي

***************************************

چرت نزنيد، تنبل مي شويد!

شب توي سنگر نشسته بوديم و چرت مي زديم . آن شب ، مهتاب عجيبي بود. فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : اين قدر چرت نزنيد تنبل مي شويد . به جاي اين كار برويد اول خط ، يك سري به بچه هاي بسيجي بزنيد.

نمي توانستيم دستور را اطاعت نكنيم . بلند شديم و رفتيم به طرف خاك ريز هاي بلندي كه در خط مقدم بود . بچه هاي بسيجي ابتكار خوبي به خرج داده بودند. آنها مقدار زيادي سنگ و كلوخ به اندازه ي كله ي آدميزاد روي خاك ريز گذاشته بودند كه وقتي كسي سرش را از خاك ريز بالا مي آورد ، بعثي ها آن را با سنگ و كلوخ اشتباه بگيرند و آنها را نزنند!

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما ، بي خبر از همه جا بر عكس ، خيال مي كرديم كه اينها همه كله ي رزمنده هاست كه پشت خاك ريز كمين كرده اند و كله هايشان پيداست. يك ساعت تمام با سنگ ها و كلوخ ها سلام و عليك و احوالپرسي كرديم و به آنها حسابي خسته نباشيد گفتيم و بر گشتيم! صبح وقتي بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز ، نقل مجلس آنها شده بوديم . هي ماجرا را براي هم تعريف مي كردند و مي خنديدند!

***************************************

تانك:

يكي فرياد زد: آنجا را نگاه كنيد!!!!

يكدفعه ديديم يك تانك عراقي از دور چرخيد و دور زد و يك راست آمد طرف ما . هر كسي به سويي دويد . آماده شديم كه تانك را بزنيم.

تانك ، وقتي كه به نزديك رسيد ، ناگهان ايستاد . دريچه بالايي اش آرام باز شد . فكر كرديم راننده اش مي خواهد تسليم شود . همه ، اسلحه ها را آماده كرديم.

احمد ، از بچه هاي نترس و شجاع ما بود . سرش را از داخل تانك بيرون آورد ، مي خنديد.

داد زدم : احمد!

گفت : نترسيد ، اون پشت بود . بعثي ها ولش كرده بودند به امان خدا ! من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اينجا . حتماً به دردمان مي خورد!

***************************************

النظافة من الايمان :

بيچاره پيرمرد تازه ‌وارد بود. مي‌دانست بچه‌ها براي هر كاري آيه يا حديثي مي‌خوانند. وقتي داشت غذا تقسيم مي‌كرد، گفت: «بچه‌ها من معني عربيش را بلد نيستم، اما خود قرآن مي‌گويد: «النظافة من الايمان» يعني هيچ‌كس بيشتر از سهم خودش ورنداره! بچه‌ها با هم زدند زير خنده، پيردمرد گفت: «مگه غلط خواندم»؟؟

يكي از بچه‌ها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الايمان.

يعني «هركس سهم خودش را فقط بگيرد» و باز خنده‌ي بچه‌ها بود كه مثل توپ در فضاي چادر مي‌تركيد.

***************************************

اخوي شفاعت يادت نره:

مثلا آموزش آبي خاكي مي ديديم. يكبار آمديم بلايي را كه ديگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بياوريم ولي نشد. فكر مي كردم لابد همين كه خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد مي ريزند توي آب با عجله و التهاب من را مي كشند بيرون و كلي تر و خشكم مي كنند و بعد مي فهمند كه با همه زرنگي كلاه سرشان رفته است. كلاه سرشان اين بود كه در يك نقطه اي از سد بنا كردم الكي زير آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت كمك بالا بردن. و خلاصه نقش بازي كردن. نخير هيچكس گوشش بدهكار نيست. جز يكي دو نفر كه نزديكم بودند. آنها هم مرا كه با اين وضع ديدند، شروع كردند دست تكان دادن: خداحافظ! اخوي اگه شهيد شدي شفاعت يادت نره!


تعداد بازدید: 1353
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0)
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
Powered by DorsaPortal